آن روزها چشم هایم را که می بستم تورا به یاد می آوردم، تصویری از تو که شاید خیلی هم واضح و پررنگ نبود، با همان تیپ و قیافه ی مظلوم و کودکانه ات، چشمانت اما درست یادم هست، از همان فاصله ی دور دزدکی به من خیره بود و من که خجالت میکشیدم شاید هم می ترسیدم سر بالا بیاورم ...و اما امروز بعد از آن معجزه ای که بین ما اتفاق افتاد، هربار که چشم می بندم و تو را تصور میکنم پررنگ تر درخشان تر و زیباتر از همیشه ایراستش را بخواهی زیباتر از آن هستی که من فکر می کردم، خیلی خیلی زیباترزیبایی در جزء جزء وجود توست، در چشمانت، لب هایت و حتی در بند بند انگشتانت، آری بند بند انگشتانت، این را همان روز اولی که دست هایم را گرفتی و رها نکردی فهمیدم، فکر کنم دیگر به من پس ندادی، بردی با خودت ...